شاگرد از استادش پرسيد :  عشق چيست؟

استاد در جواب گفت : به گندم زار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار بياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه بچيني.

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد : چه آوردي ؟

شاگرد با حسرت جواب داد : هيچ .

 هرچه جلو مي رفتم خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پر پشت ترين تا انتهاي گندم زار رفتم!

                                  استاد گفت : عشق يعني همين.

 

شاگرد پرسيد : پس ازدواج چيست؟

استاد اين بار به سخن آْمد و گفت : كه به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي.

 شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درخت برگشت.

استاد پرسيد : كه شاگرد را چه شد ؟

 و او در جواب گفت : به جنگل رفتم و به اولين درخت بلندي كه رسيدم انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر به جلو بروم باز هم دست خالي برگردم.

                                  استاد گفت: ازدواج همين است

 


 

نوشته شده توسط kimsesiz در Wed 25 Jul 2007 ساعت 4:11 PM موضوع | لینک ثابت