روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند

 و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت "

. مي ايد ، من تنها گوشي هستم

كه غصه هايش را مي شنود

 و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد

 و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند

 ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
"
با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ."

 گنجشك گفت "

 لانه كوچكي داشتم ،

 ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام .

 تو همان را هم از من گرفتي .

 اين توفان بي موقع چه بود ؟

چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟

و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست.

 سكوتي در عرش طنين انداز شد .

 فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود .

 خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.

 انگاه تو از كمين مار پر گشودي .

 گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم

از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود .

ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.

هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.


 

نوشته شده توسط kimsesiz در Sun 29 Jul 2007 ساعت 2:41 PM موضوع | لینک ثابت