Bu akşam ölürüm Beni kimse tutamaz Sen bile tutamazsin Yildizlar tutamaz Bir uçurum gibi Düşerim gözlerinden Gözlerin beni tutamaz Düşlerinde büyürüm Kabusum olur olürün Bir şir yazarım Bir türkü söylerim Bir sen olürün Bir ben olürüm Bu akşam ölürüm Sirf senin için Beni ölüm bile anlamaz
شعر برگزيده ی سال 2005 از يک کودک سياه پوست :
When ı born , ı black
When ı grow up , ı black
When ı go in sun , ı black
When ı scared , ı black
When ı sick , ı black
And when ı die , ı still black
And you white fellow :
When you born , you pink
When you grow up , you white
When you go in sun , you red
When you cold , you blue
When you scared , you yellow
When you sick , you green
And when you die , you gray
And you call me colored ??
نوشته شده توسط kimsesiz در Wed 8 Aug 2007 ساعت 4:13 PM موضوع | لینک ثابت
زندگی قصه ی مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند :
فروختی ؟ گفت : نخریدند ، تمام شد
زندگی مثل پیانو است . دکمه های سیاه برای غم ها و سفید برای شادی ها . اما زمانی
می توان یک آهنگ زیبا نواخت که دکمه های سفید و سیاه را با هم به کار بگیری .
زندگی درک همین امروز است
زندگی درک نفهمیدن هاست
تو نه در دیروز و نه در فردایی
ظرف امروز پر از بودن توست
زندگی خاطره ی آمدن و رفتن ماست
شاید این خنده که امروز دریغ اش کردیم
آخرین فرصت همراهی ماست
کلاغ و طوطی هر دو سیاه و زشت آفریده شدند . طوطی به خدا شکایت کرد و خداوند او را زیبا کرد ولی کلاغ گفت : هرچه از دوست رسد نکوست و طوطی همیشه در قفس ماند و کلاغ آزاد .
نوشته شده توسط kimsesiz در Tue 7 Aug 2007 ساعت 4:9 PM موضوع | لینک ثابت
شخصيت افراد از روی رنگ مورد علاقه ( فارسی ، انگليسی ، آلمانی )
پاک ........................................................................ سفید
White ………..……………………………..….……….. pure
Weib ……..….………………………..…..………. gutheryig
خلاق .................................................................... نقره ای
Silver ……..……….....…………..…………………. creative
Silber........................................................................schöpferisch
جدی .................................................................. خاکستری
Gray ………….…...…………………..….………….. serious
Grau ……….......……………………….…………. steinbock
غمگین ................................................................... مشکی
Black …………………………………….……………… sad
Schwarz …………….……………….……………….. traurig
مرموز .................................................................... بنفش
Purple ……...………………………….………… misterious
Violet ……….……………………….……………. rätselhaft
صادق ....................................................................... آبی
Blue ………….………....….………....…………….. truthful
Blau …………..……….………….…….…………….ehrlich
آرام ........................................................................ سبز
Green …..………………….…..…….………………… calm
Grün .................................................................................... ruhe
باهوش ...................................................................... زرد
Yellow …………………………………….………intelligent
Gelb ………....…………………………………………. klug
سخاوتمند ................................................................ طلایی
Golden ………...………………………………… bounteous
Göld ............................................................................. vergeben
شاد ...................................................................... نارنجی
Apfelsine …...………….……………………………….. froh
خسته کننده .......................................................... قهوه ای
Brown …..……………………....…………………… boring
Braun …..……….…...………….………………….ermüdend
مهیج ........................................................................ قرمز
Red ……………..…………………….…………….. exciting
Rot ……….…………………………..………….sensationell
مهربان .................................................................. صورتی
Pink ……...…………………………………….…….. loving
نوشته شده توسط kimsesiz در Mon 6 Aug 2007 ساعت 4:12 PM موضوع | لینک ثابت
زندگی قصه ی مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند :
فروختی ؟ گفت : نخریدند ، تمام شد
زندگی مثل پیانو است . دکمه های سیاه برای غم ها و سفید برای شادی ها . اما زمانی
می توان یک آهنگ زیبا نواخت که دکمه های سفید و سیاه را با هم به کار بگیری .
زندگی درک همین امروز است
زندگی درک نفهمیدن هاست
تو نه در دیروز و نه در فردایی
ظرف امروز پر از بودن توست
زندگی خاطره ی آمدن و رفتن ماست
شاید این خنده که امروز دریغ اش کردیم
آخرین فرصت همراهی ماست
کلاغ و طوطی هر دو سیاه و زشت آفریده شدند . طوطی به خدا شکایت کرد و خداوند او را زیبا کرد ولی کلاغ گفت : هرچه از دوست رسد نکوست و طوطی همیشه در قفس ماند و کلاغ آزاد .
نوشته شده توسط kimsesiz در Mon 6 Aug 2007 ساعت 4:9 PM موضوع | لینک ثابت

رویا
با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و رویایی
دخترک افسانه می خواند
نیمه شب در کنج تنهایی
بی گمان روزی ز راهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگ فرش کوچه های شهر
ضربه ی سم ستور بادپیمایش
می درخشد شعله ی خورشید
بر فراز تاج زیبایش
تار و پود جامه اش از زر
سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر
می کشاند هر زمان همراه خود سویی
باد ... پر های کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن
حلقه ی موی سیاهش را
مردمان در گوش هم آهسته می گویند
« آه ... او با این غرور و شوکت و نیرو »
« در جهان یکتاست »
« بی گمان شهزاده ای والاست »
دخترکان سر می کشند از پشت روزن ها
گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار
سینه ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق یک پندار
« شاید او خواهان من باشد »
لیگ کویی دیده ی شهزاده ی زیبا
دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند
او از این گلزار عطر آگین
برگ سبزی هم نمی جیند
هم چنان آرام و بی تشویش
می رود شادان به راه خویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه ی سم ستور باد پیمایش
مقصد او ... خانه ی دلدار زیبایش
مردمان از یکدگر آهسته می پرسند
« کیست پس این دختر خوشبخت ؟ »
ناگهان در خانه می پیچد صدای در
سوی در گویی زشادی می گشایم پر
« آه ، ای شهزاده ، ای محبوب رویایی
نیمه شب ها خواب می دیدم که می آیی »
زیر لب چون کودکی آهسته می خندد
با نگاهی گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه می بندد
« ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده ای در جام مینایی
آه ، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی
ره بسی دور است
لیک در پایان این ره ... قصر پر نور است »
می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش
می شوم مدهوش
باز هو آرام و بی تشویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه ی سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله ی خورشید
بر فراز تاج زیبایش
می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت
مردمان با دیده ی حیران
زیر لب آهسته می گویند
« دختر خوشبخت ! »
فروغ فرخزاد
نوشته شده توسط kimsesiz در Sun 5 Aug 2007 ساعت 4:49 PM موضوع | لینک ثابت
Take me to your hurt![]()

hiding from the rain and snow
trying to forget but i won't let go
looking at a crowded street
listening to my own heart beat
so many people
all around the world
tell me where do i find
someone like you girl
take me to your heart
take me to your soul
give me your hand before i'm old
show me what love is
haven't got a clue
show me that wonders can be true
they say nothing lasts forever
we're only here today
love is now or never
bring me far away
take me to your heart
take me to your soul
give me your hand and hold me
show me what love is
be my guiding star
it's easy take me to your heart
standing on a mountain high
looking at the moon through a clear blue sky
i should go and see some friends
but they don't really comprehend
don't need too much talking
without saying anything
all i need is someone
who makes me wanna sing

نوشته شده توسط kimsesiz در Sat 4 Aug 2007 ساعت 3:45 PM موضوع | لینک ثابت
زندگی تنها قهقهه و شادی نيست
زندگی اشتياق و اراده است.
بزرگی در داشتن مقام نيست
بزرگان کسانی هستند که مقامی را نمی پذيرند.
جهنم در عذاب بودن نيست
جهنم داشتن قلبی چون سنگ است.
زيبايی به صورت نيست
زيبايی واقعی در روشنايی دل است
در زندگی سه چيز را باور کن:
دوست داشتن را برای يک تجربه
عاشق شدن را برای يک هدف
فراموش کردن را برای قبول واقعيت
زندگی مساله ای برای حل کردن نيست
بلکه يک هديه است برای
دوست داشتن
گاهی تجربيات يک انسان شکست خورده
بسيار با ارزش تر از موفقيت های انسان بی تجربه است
هيچگاه کسی را که به تو اميد بسته است
نااميد نکن
امروز ، همان فردايی است که
ديروز نگرانش بوديم
کسی که به پشتکار خود اعتماد دارد
ارزشی برای شانس قائل نيست
ميگن خدا وقتي بخواد بزرگي ادمها رو اندازه بگيره
متر رو به جاي قدشون دور قلبشون ميگيره
اگر روزي دشمن پيدا كردي ، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي!
اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند!
اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست!
اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد
اگر تمام شب برای از دست دادن خورشيد گريه کنی
لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهی داد
ارزش هر شخص به اندازه ی حرف هايی است که برای نگفتن دارد
تصور کن اگر قرار بود هر کس به اندازه ی دانش خود حرف بزند
چه سکوتی در دنيا حاکم می شد. ( ناپلئون)
هيچ وقت شخصيت خودت رو برای کسی تشريح نکن
چون کسی که تو رو دوست داشته باشه بهش نيازی نداره
و کسی که ازت بدش بياد باور نمی کنه
زندگي صد دليل براي گريه کردن به تو مي دهد
تو هزار دليل براي خنديدن به او نشان بده

نوشته شده توسط kimsesiz در Fri 3 Aug 2007 ساعت 2:18 PM موضوع | لینک ثابت
هفت بار روح خود را به تحقير و مسخره گرفتم:
بار اول آن هنگام که ديدم
برای بلند شدن تظاهر به افتادگی می کند
بار دوم هنگامی که ديدم
پيش لنگ ها لنگ لنگان راه می رود
بار سوم آن هنگام که
بين سهل و دشوار مخير شد و سهل را برگزيد
بار چهارم آن هنگام که گناهی مرتکب شد
و برای تسليت و تسکين خويش گفت : ديگران نيز
مرتکب گناه می شوند
بار پنجم آنچه را که برايش پيش آمده بود
حمل بر ناتوانی خويش کرد اما صبر بر آن پيش آمد را
به توانايی خويش نسبت داد
بار ششم آن هنگام که چهره ای زشت را تحقير کرد
حال آنکه آن چهره زشت به تحقيق نقابی از
نقابهای خودش بود
و هفتمين بار وقتی که زبانم
به ترنم مدح و ثنا گماشت و آن را فضيلتی انگاشت

نوشته شده توسط kimsesiz در Thu 2 Aug 2007 ساعت 2:28 PM موضوع | لینک ثابت
روی دفتر هايم
روی ميز تحريرم روی درختان
روی ماسه روی برف
نام تو را می نويسم
روی همه ی صفحه های خوانده شده
روی صفحه های سفيد
روی سنگ و خون و كاغذ يا خاكستر
نام تو را می نويسم
روی جنگل و كوير
بر اشيانه ها و گل های طاووسی
نام تو را می نويسم
روی همه ی تكه پاره ی اين اسمان لاجوردی
روی مرداب اين افتاب پوسيده
روی رودخانه اين ماه زنده
نام تورا می نويسم
و به نيرو ی يك واژه
زندگی را سر می گيرم
من برای شناختن و ناميدن تو
پا به جهان گذاشتم
ای ازادی
ازپل لوار شاعر فرانسوی

نوشته شده توسط kimsesiz در Wed 1 Aug 2007 ساعت 4:1 PM موضوع | لینک ثابت
روزگار به من آموخت که به هيچ کس دل نبندم پيچيده چون تو اين روزگار روزگار تا ميای عاشق بشی و معنی عشق را پيدا کنی سری گم می شی و به دست فراموشی سپرده می شی پس سعی کن وقتی عاشق شی که بدونی عاشقتن جدائی عشق يه طرفه سرانجامش يا مرگ يا
پرسيدم چی دوست داری ؟
خدا گفت سخاوت
ديوانه گفت حماقت
غم گفت ملامت
کوه گفت صلابت
فدايه تو که گفتی رفاقت
نوشته شده توسط kimsesiz در Tue 31 Jul 2007 ساعت 2:35 PM موضوع | لینک ثابت
1. ) English :I love you 2. ) Persian : To ra doost daram 3.) Italian : Ti amo 4.) German : Ich liebe Dich 5.) Turkish : Seni Seviyurum 6.) French : Je t'aime 7.) Greek : S'ayapo 8.) Spanish : Te quiero 9.) Hindi : Mai tumase pyre karati hun 10.) Arabic : Ana Behibak 11.) Iranian : Man doosat daram 12.) Japanese : Kimi o ai shiteru 13.) Yugoslavian : Ya te volim 14.) Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida 15.) Russian : Ya vas liubliu 16.) Romanian : Te iu besc 17.) Vietnamese : Em ye^ Ha eh bak 18.) Syrian/lebanese : Bhebbek 19.) Swiss-German : Ch'ha di ga"rn 20.) Swedish : Jag a"
نوشته شده توسط kimsesiz در Mon 30 Jul 2007 ساعت 2:54 PM موضوع | لینک ثابت
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند
و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت "
. مي ايد ، من تنها گوشي هستم
كه غصه هايش را مي شنود
و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد
و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند
، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ."
گنجشك گفت "
لانه كوچكي داشتم ،
ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام .
تو همان را هم از من گرفتي .
اين توفان بي موقع چه بود ؟
چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟
و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست.
سكوتي در عرش طنين انداز شد .
فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود .
خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.
انگاه تو از كمين مار پر گشودي .
گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم
از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود .
ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.
هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.
نوشته شده توسط kimsesiz در Sun 29 Jul 2007 ساعت 2:41 PM موضوع | لینک ثابت
Valentine's Day
روز والنتاین ( Valentine's Day) (روز عشاق و یا روز عشق ورزی) عیدی در روز ۱۴ فوریه (۲۵ بهمنماه) است که در بعضی فرهنگها روز ابراز عشق است.
این ابراز عشق معمولاً با فرستادن کارت والنتاین یا خرید هدایایی مانند گل سرخ انجام میشود. سابقهٔ تاریخی روز والنتاین به جشنی که به افتخار قدیس والنتاین در کلیساهای کاتولیک برگزار میشد، باز میگردد.
تاریخچه کامل و دقیق ولنتاین در دست نیست و آنچه از پیشینه این روز میدانیم با افسانه درآمیختهاست. امروزه کلیسای کاتولیک به این نتیجه رسیدهاست که حداقل سه قدیس به نام والنتاین وجود داشتهاند که همگی به شهادت رسیدهاند، به همین دلیل چندین افسانه سعی در بازگوئی تاریخچه این آئین دارند.
در سده سوم میلادی که مطابق میشود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بودهاست بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشتهاست از جمله اینکه مردان مجرد نسبت به آنانی که همسر و فرزند دارند سربازان جنگجوتر و بهتری هستند. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن میکند. کلودیوس به قدری بیرحم وفرمانش به اندازهای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتاین (والنتیوس)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری میکرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار میشود و دستور میدهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان میشود. با توجه به آنچه که در افسانه آمده کشیش ولنتاین برای او نامه هایی نوشته و آنها را با نوشتن «از طرف ولنتاین تو»
(From Your Valentine) امضاء کردهاست، اصطلاحی که تا به امروز مورد استفاده قرار گرفته و به وفور بر روی کارتهای ولنتاین مشاهده میشود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق بر خلاف قانون کلودیوس دوم اعدام میشود. بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق میدانند و از آن زمان والنتاین تبدیل به نمادی برای عشق شدهاست.
بر اساس باورهای کنونی، بقایای والنتاین قدیس که در قرن ۱۹ میلادی در قبرستانی باستانی در ایتالیا کشف شد هماکنون در سه شهر رم، دوبلین و گلاسگو نگهداری میشود. بخشی از این بقایا پس از انتقال به یک تابوت طلایی توسط پاپ گرِگوری شانزدهم به کلیسای کاتولیک وایت فرایر در دوبلین پایتخت جمهوری ایرلند اهدا شد. بخش دیگری از این بقایا که گفته میشود شامل استخوانهای والنتاین قدیس هم هست توسط یک خانواده متمول فرانسوی در قرن ۱۹ به کلیسای فرانسیس مقدس در شهر گلاسگو در اسکاتلند منتقل شد [۱]. خارج از حلقههای مذهبی از مردم عادی کمتر کسی از وجوداین بقایا در شهر اطلاع داشت تا اینکه در سال ۱۹۹۹ تصمیم به انتقال این بقایا به کلیسای دیگری به نام The Blessed John Duns Scotus گرفته شد. این اقدام توجه گستردهٔ رسانهها و به طبع آن عموم مردم را به دنبال داشت بهطوری که شهر گلاسگو به خاطر میزبانی والنتاین قدیس شهر عشاق لقب گرفت و از سال ۲۰۰۲ این شهر در روز والنتاین میزبان فستیوالی به نام فستیوال عشق میباشد.
در کشورهای اروپایی و امریکائی دادن شکلات به عنوان هدیه روز والنتاین از شهرت خاصی برخوردار است. تزئین شکلات و پختن انواع ان نیز از اداب این روز به شمار میرود. از نظر علمی هم ثابت شدهاست که خوردن شکلات دات یا همان سیاه میزان عشق را در انسان بالا میبرد البته نه مصرف بی رویه ان.
در فرهنگ ایرانی : سپندارمذگان
در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، بلکه از چند هزاره پیش از میلاد، جشنهایی برای ابراز مهر و وفاداری و عشق بودهاست. این جشنها که خوشبختانه هنوز زنده هستند و بین ایرانیان شناخته شدهاند سیزده بدر، مهرگان و اسفندگان یا سپندارمذگان هستند. در گاهشماری ایرانی تاریخ این جشنها بدین ترتیب است: سیزده بدر = تیر روز از فروردین ماه (۱۳ فروردین) مهرگان = مهر روز از مهر ماه (۱۶ مهر) اسفندگان = سپندارمذ روز از اسفندماه (۵ اسفند) در واقع سه جشن هزارهای به جای یک جشن چند سدهای با پیدایش نا مشخص و افسانهای. که اسفندگان یا سپندارمذگان دقیقا چند روز پس از روز والنتاین رومی است. سپندارمذگان جشن گرامیداشت زمین و زن و روز مهرورزی به مظاهر مهر و فروتنی است. در این روز مردان به زنان خود، با محبت هدیه میدادند و زنان و دختران را از کارهای روزمره معاف کرده بر تخت شاهی مینشاندند و از آنها اطاعت میکردند.
اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کردهاند که به خاطر اختراع نمودن کلمات نا مانوس جدید فارسی و هویت دادن به فرهنگ هخامنشی خود و به منظور حفظ فرهنگ ایرانی به دور از ارزش دادن به فرهنگ قومهای دیگر به غیر از فارسی سپندارمذگان بجای والنتاین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود.
در عربستان سعودی فروش محصولات مربوط به روز والنتاین مانند گل رز در روزهای نزدیک به این روز، ممنوع میباشد و پلیس مذهبی این کشور از مغازه داران میخواهد تا چنین چیزهایی را به فروش نرسانند.

نوشته شده توسط kimsesiz در Fri 27 Jul 2007 ساعت 2:50 PM موضوع | لینک ثابت
ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت زندگي 
![]()
دوستي يه حادثه و جدايي قانون است. بيا حادثه آفرين و قانون شکن باشيم
وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي و بقيه مي خنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن
زندگي 2 چيز به من آموخت: آرزوي مرگ و مرگ آرزو
بهترین مترجم کسیست که سکوت را ترجمه کند
عجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه تا فرياد نکشي کسي به طرفت بر نمي گرده تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه
شاعران كوچك حرفهاي قديمي را تكرار مي كنند. شاعران متوسط به سليقه مردم شعر مي سرايند. شاعران بزرگ سليقه مردم را مي سازند. سياستمداران كوچك مردم شهر را به جان هم مي اندازند . سياستمداران متوسط كشورها را به جنگ وا مي دارند. سياستمداران بزرگ جهان را به لجن مي كشند. سياستمداران كوچك از شاعران كوچك خوششان مي آيد . سياستمداران متوسط شاعران متوسط را دوست ندارند. سياستمداران بزرگ از شاعران بزرگ وحشت دارند.
اين يک اصل غيرقابل ترديد است : کساني که دائما از شرافت حرف مي زنند از آن بويي نبرده اند
اعتصاب چرخ دندههاي ساعت لطمه اي به گذر زمان نميزند
سعي كن تنها باشي: زيرا تنها بدنيا آمده اي و تنها از دنيا خواهي رفت
بگذار عظمت عشق را درك نكني: زيرا آنقدرعظيم است كه تورا نابود خواهد كرد
بگذار خانه ي عشقت خالي ازوجود باشد: زيرا اگرعشقي درآن منزل كند به ويرانه هاي آن هم رحم نخواهد كرد
در يك نظر سنجي از مردم دنيا سوالي پرسيده شد و نتيجه جالبي به دست آمد از اين قرار سوال : نظر خودتون رو راجع به راه حل كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟ و كسي جوابي نداد... چون در آفريقا كسي نمي دانست غذا يعني چه ؟ در آسيا كسي نمي دانست نظر يعني چه ؟ در اروپاي شرقي كسي نمي دانست صادقانه يعني چه ؟ در اروپاي غربي كسي نمي دانست كمبود يعني چه ؟ در آمريكا كسي نمي دانست ساير كشورها يعني چی ؟
درنگاه کسي که پرواز را نميفهمد هر چه بيشتر اوج بگيري کوچک ترخواهي شد
از زندگي هر انچه لياقتش را د اريم به ما ميرسد نه انچه که ارزويش را داريم
انسان هم ميتونه دايره باشه هم يه خط راست. انتخاب با خودت است. تا ابد دور خودت بچرخي يا تا بي نهايت ادامه بدي
خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من
است که گلبرگهايش خيالي وخارهايش واقعي است
نوشته شده توسط kimsesiz در Thu 26 Jul 2007 ساعت 8:11 PM موضوع | لینک ثابت
شاگرد از استادش پرسيد : عشق چيست؟
استاد در جواب گفت : به گندم زار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار بياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه بچيني.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
استاد پرسيد : چه آوردي ؟
شاگرد با حسرت جواب داد : هيچ .
هرچه جلو مي رفتم خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پر پشت ترين تا انتهاي گندم زار رفتم!
استاد گفت : عشق يعني همين.

شاگرد پرسيد : پس ازدواج چيست؟
استاد اين بار به سخن آْمد و گفت : كه به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي.
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درخت برگشت.
استاد پرسيد : كه شاگرد را چه شد ؟
و او در جواب گفت : به جنگل رفتم و به اولين درخت بلندي كه رسيدم انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر به جلو بروم باز هم دست خالي برگردم.
استاد گفت: ازدواج همين است

نوشته شده توسط kimsesiz در Wed 25 Jul 2007 ساعت 4:11 PM موضوع | لینک ثابت
سال 1230
مرد: دختره خير نديده من تا نکشمت راحت نمي شم...
زن: آقا حالا يه غلطي کرد ، شما بگذر.نامحرم که خونمون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده...
مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بره بقالي ماست بخره. نخير نمي شه بايد بکشمش...
-- بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
سال 1280
مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني؟ مي کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که مُردي ديگه جرات نمي کني از اين حرفا بزني. تو غلط مي کني. تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من ميخاي درس بخوني؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي گيره ها! شکر خورد. ديگه از اين مارک شکر نمي خوره. قول ميده...
مرد:( با نعره حمله مي کنه طرف دخترش ): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نمي شم. خودت بياي خودتو تسليم کني بدونه درد مي کشمت...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
سال1330
مرد: چي؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا مي خواي بري دانشسرا؟ مي خواي سر منو زير ننگ بوکوني؟ فاسد شدي برا من؟؟ شيکمتو سورفه (سفره) مي کونم...
زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنين. خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته مي کنين آ...
مرد: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا نمي تونم جلوي اين فسادو بيگيرم. يه دانشسرايي نشونت بدم که خودت کيف کوني...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
سال1380
مرد: کجا؟ مي خواي با تکپوش و شلوارک (از اين شلوار خيلي برموداها) بري بيرون؟ مي کشمت. من... تو رو... مي کشم...
زن: اي آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا).
مرد: من... اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره...
-- بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه

سال1400
دختر: چي؟ چي گفتي مرتيکه ي ****؟ دارم بهت مي گم ماشين بي ماشين. همين که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشينم مي خوام. ميخواي بري بيرون پياده برو...
باباه:جيکش در نمي ياد...
زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت مي پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر مي شه آ مامي. باباتم قول مي ده ديگه از اين حرفا نزنه...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي شه و باباي گناهکارشو مي بخشه
نوشته شده توسط kimsesiz در Tue 24 Jul 2007 ساعت 4:7 PM موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

welcome to kimsesizzz . now you are my best friend
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY