Bu akşam ölürüm Beni kimse tutamaz Sen bile tutamazsin Yildizlar tutamaz Bir uçurum gibi Düşerim gözlerinden Gözlerin beni tutamaz Düşlerinde büyürüm Kabusum olur olürün Bir şir yazarım Bir türkü söylerim Bir sen olürün Bir ben olürüm Bu akşam ölürüm Sirf senin için Beni ölüm bile anlamaz
شعر برگزيده ی سال 2005 از يک کودک سياه پوست :
When ı born , ı black
When ı grow up , ı black
When ı go in sun , ı black
When ı scared , ı black
When ı sick , ı black
And when ı die , ı still black
And you white fellow :
When you born , you pink
When you grow up , you white
When you go in sun , you red
When you cold , you blue
When you scared , you yellow
When you sick , you green
And when you die , you gray
And you call me colored ??
نوشته شده توسط kimsesiz در Wed 8 Aug 2007 ساعت 4:13 PM موضوع | لینک ثابت
زندگی قصه ی مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند :
فروختی ؟ گفت : نخریدند ، تمام شد
زندگی مثل پیانو است . دکمه های سیاه برای غم ها و سفید برای شادی ها . اما زمانی
می توان یک آهنگ زیبا نواخت که دکمه های سفید و سیاه را با هم به کار بگیری .
زندگی درک همین امروز است
زندگی درک نفهمیدن هاست
تو نه در دیروز و نه در فردایی
ظرف امروز پر از بودن توست
زندگی خاطره ی آمدن و رفتن ماست
شاید این خنده که امروز دریغ اش کردیم
آخرین فرصت همراهی ماست
کلاغ و طوطی هر دو سیاه و زشت آفریده شدند . طوطی به خدا شکایت کرد و خداوند او را زیبا کرد ولی کلاغ گفت : هرچه از دوست رسد نکوست و طوطی همیشه در قفس ماند و کلاغ آزاد .
نوشته شده توسط kimsesiz در Tue 7 Aug 2007 ساعت 4:9 PM موضوع | لینک ثابت
شخصيت افراد از روی رنگ مورد علاقه ( فارسی ، انگليسی ، آلمانی )
پاک ........................................................................ سفید
White ………..……………………………..….……….. pure
Weib ……..….………………………..…..………. gutheryig
خلاق .................................................................... نقره ای
Silver ……..……….....…………..…………………. creative
Silber........................................................................schöpferisch
جدی .................................................................. خاکستری
Gray ………….…...…………………..….………….. serious
Grau ……….......……………………….…………. steinbock
غمگین ................................................................... مشکی
Black …………………………………….……………… sad
Schwarz …………….……………….……………….. traurig
مرموز .................................................................... بنفش
Purple ……...………………………….………… misterious
Violet ……….……………………….……………. rätselhaft
صادق ....................................................................... آبی
Blue ………….………....….………....…………….. truthful
Blau …………..……….………….…….…………….ehrlich
آرام ........................................................................ سبز
Green …..………………….…..…….………………… calm
Grün .................................................................................... ruhe
باهوش ...................................................................... زرد
Yellow …………………………………….………intelligent
Gelb ………....…………………………………………. klug
سخاوتمند ................................................................ طلایی
Golden ………...………………………………… bounteous
Göld ............................................................................. vergeben
شاد ...................................................................... نارنجی
Apfelsine …...………….……………………………….. froh
خسته کننده .......................................................... قهوه ای
Brown …..……………………....…………………… boring
Braun …..……….…...………….………………….ermüdend
مهیج ........................................................................ قرمز
Red ……………..…………………….…………….. exciting
Rot ……….…………………………..………….sensationell
مهربان .................................................................. صورتی
Pink ……...…………………………………….…….. loving
نوشته شده توسط kimsesiz در Mon 6 Aug 2007 ساعت 4:12 PM موضوع | لینک ثابت
زندگی قصه ی مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند :
فروختی ؟ گفت : نخریدند ، تمام شد
زندگی مثل پیانو است . دکمه های سیاه برای غم ها و سفید برای شادی ها . اما زمانی
می توان یک آهنگ زیبا نواخت که دکمه های سفید و سیاه را با هم به کار بگیری .
زندگی درک همین امروز است
زندگی درک نفهمیدن هاست
تو نه در دیروز و نه در فردایی
ظرف امروز پر از بودن توست
زندگی خاطره ی آمدن و رفتن ماست
شاید این خنده که امروز دریغ اش کردیم
آخرین فرصت همراهی ماست
کلاغ و طوطی هر دو سیاه و زشت آفریده شدند . طوطی به خدا شکایت کرد و خداوند او را زیبا کرد ولی کلاغ گفت : هرچه از دوست رسد نکوست و طوطی همیشه در قفس ماند و کلاغ آزاد .
نوشته شده توسط kimsesiz در Mon 6 Aug 2007 ساعت 4:9 PM موضوع | لینک ثابت

رویا
با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و رویایی
دخترک افسانه می خواند
نیمه شب در کنج تنهایی
بی گمان روزی ز راهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگ فرش کوچه های شهر
ضربه ی سم ستور بادپیمایش
می درخشد شعله ی خورشید
بر فراز تاج زیبایش
تار و پود جامه اش از زر
سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر
می کشاند هر زمان همراه خود سویی
باد ... پر های کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن
حلقه ی موی سیاهش را
مردمان در گوش هم آهسته می گویند
« آه ... او با این غرور و شوکت و نیرو »
« در جهان یکتاست »
« بی گمان شهزاده ای والاست »
دخترکان سر می کشند از پشت روزن ها
گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار
سینه ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق یک پندار
« شاید او خواهان من باشد »
لیگ کویی دیده ی شهزاده ی زیبا
دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند
او از این گلزار عطر آگین
برگ سبزی هم نمی جیند
هم چنان آرام و بی تشویش
می رود شادان به راه خویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه ی سم ستور باد پیمایش
مقصد او ... خانه ی دلدار زیبایش
مردمان از یکدگر آهسته می پرسند
« کیست پس این دختر خوشبخت ؟ »
ناگهان در خانه می پیچد صدای در
سوی در گویی زشادی می گشایم پر
« آه ، ای شهزاده ، ای محبوب رویایی
نیمه شب ها خواب می دیدم که می آیی »
زیر لب چون کودکی آهسته می خندد
با نگاهی گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه می بندد
« ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده ای در جام مینایی
آه ، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی
ره بسی دور است
لیک در پایان این ره ... قصر پر نور است »
می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش
می شوم مدهوش
باز هو آرام و بی تشویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه ی سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله ی خورشید
بر فراز تاج زیبایش
می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت
مردمان با دیده ی حیران
زیر لب آهسته می گویند
« دختر خوشبخت ! »
فروغ فرخزاد
نوشته شده توسط kimsesiz در Sun 5 Aug 2007 ساعت 4:49 PM موضوع | لینک ثابت
Take me to your hurt![]()

hiding from the rain and snow
trying to forget but i won't let go
looking at a crowded street
listening to my own heart beat
so many people
all around the world
tell me where do i find
someone like you girl
take me to your heart
take me to your soul
give me your hand before i'm old
show me what love is
haven't got a clue
show me that wonders can be true
they say nothing lasts forever
we're only here today
love is now or never
bring me far away
take me to your heart
take me to your soul
give me your hand and hold me
show me what love is
be my guiding star
it's easy take me to your heart
standing on a mountain high
looking at the moon through a clear blue sky
i should go and see some friends
but they don't really comprehend
don't need too much talking
without saying anything
all i need is someone
who makes me wanna sing

نوشته شده توسط kimsesiz در Sat 4 Aug 2007 ساعت 3:45 PM موضوع | لینک ثابت
زندگی تنها قهقهه و شادی نيست
زندگی اشتياق و اراده است.
بزرگی در داشتن مقام نيست
بزرگان کسانی هستند که مقامی را نمی پذيرند.
جهنم در عذاب بودن نيست
جهنم داشتن قلبی چون سنگ است.
زيبايی به صورت نيست
زيبايی واقعی در روشنايی دل است
در زندگی سه چيز را باور کن:
دوست داشتن را برای يک تجربه
عاشق شدن را برای يک هدف
فراموش کردن را برای قبول واقعيت
زندگی مساله ای برای حل کردن نيست
بلکه يک هديه است برای
دوست داشتن
گاهی تجربيات يک انسان شکست خورده
بسيار با ارزش تر از موفقيت های انسان بی تجربه است
هيچگاه کسی را که به تو اميد بسته است
نااميد نکن
امروز ، همان فردايی است که
ديروز نگرانش بوديم
کسی که به پشتکار خود اعتماد دارد
ارزشی برای شانس قائل نيست
ميگن خدا وقتي بخواد بزرگي ادمها رو اندازه بگيره
متر رو به جاي قدشون دور قلبشون ميگيره
اگر روزي دشمن پيدا كردي ، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي!
اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند!
اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست!
اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد
اگر تمام شب برای از دست دادن خورشيد گريه کنی
لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهی داد
ارزش هر شخص به اندازه ی حرف هايی است که برای نگفتن دارد
تصور کن اگر قرار بود هر کس به اندازه ی دانش خود حرف بزند
چه سکوتی در دنيا حاکم می شد. ( ناپلئون)
هيچ وقت شخصيت خودت رو برای کسی تشريح نکن
چون کسی که تو رو دوست داشته باشه بهش نيازی نداره
و کسی که ازت بدش بياد باور نمی کنه
زندگي صد دليل براي گريه کردن به تو مي دهد
تو هزار دليل براي خنديدن به او نشان بده

نوشته شده توسط kimsesiz در Fri 3 Aug 2007 ساعت 2:18 PM موضوع | لینک ثابت
هفت بار روح خود را به تحقير و مسخره گرفتم:
بار اول آن هنگام که ديدم
برای بلند شدن تظاهر به افتادگی می کند
بار دوم هنگامی که ديدم
پيش لنگ ها لنگ لنگان راه می رود
بار سوم آن هنگام که
بين سهل و دشوار مخير شد و سهل را برگزيد
بار چهارم آن هنگام که گناهی مرتکب شد
و برای تسليت و تسکين خويش گفت : ديگران نيز
مرتکب گناه می شوند
بار پنجم آنچه را که برايش پيش آمده بود
حمل بر ناتوانی خويش کرد اما صبر بر آن پيش آمد را
به توانايی خويش نسبت داد
بار ششم آن هنگام که چهره ای زشت را تحقير کرد
حال آنکه آن چهره زشت به تحقيق نقابی از
نقابهای خودش بود
و هفتمين بار وقتی که زبانم
به ترنم مدح و ثنا گماشت و آن را فضيلتی انگاشت

نوشته شده توسط kimsesiz در Thu 2 Aug 2007 ساعت 2:28 PM موضوع | لینک ثابت
روی دفتر هايم
روی ميز تحريرم روی درختان
روی ماسه روی برف
نام تو را می نويسم
روی همه ی صفحه های خوانده شده
روی صفحه های سفيد
روی سنگ و خون و كاغذ يا خاكستر
نام تو را می نويسم
روی جنگل و كوير
بر اشيانه ها و گل های طاووسی
نام تو را می نويسم
روی همه ی تكه پاره ی اين اسمان لاجوردی
روی مرداب اين افتاب پوسيده
روی رودخانه اين ماه زنده
نام تورا می نويسم
و به نيرو ی يك واژه
زندگی را سر می گيرم
من برای شناختن و ناميدن تو
پا به جهان گذاشتم
ای ازادی
ازپل لوار شاعر فرانسوی

نوشته شده توسط kimsesiz در Wed 1 Aug 2007 ساعت 4:1 PM موضوع | لینک ثابت